حرفهای دل تنهایی

برات مینویسم گرچه میدونم نمیخونی....دوستت دارم تا همیشه

اسما......رفت.........................................


میرم اما شب جمعه  ها فرامووشم نکنید...

به رسم همه ی پست های خداحافظی نظرات تایید نمیشه.یعنی کسی نمیمونه که تایید کنه!!!عسل.....دوست صمیمیمه.شاید ازش خواستم بعد رفتنم بیاد کامنتاتونو بخونه .... البته باید "وصیت" کنم....بهتون جواب میده...اسمش توی لینکام هست

 

این وبلاگم تجربه ی خوبی بود...برای همیشه خدانگهدار......

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢٠ساعت٤:٢٧ ‎ب.ظتوسط اسما | نظرات ()

!

از خودم رنجوندمش...با اینکه خیلی دوسش داشتم...

فقط اون بود که حال منو درک میکرد و شبایی که خوابم نمیبرد با حرفا و صحبتای اون آروم میشدم...با شنیدن صداش قبل از خواب...

یه شب...اون شبی که واقعا بهم سخت گذشت همه چی دوباره تموم شد...

اون شب من گریه کردم ....اما...اما اون اینو نمیدونست!

نمیدونم چه فکری کرده و چه احساسی الان نسبت به من داره...

ولی میدونم این پست رو حتما میخونه....

ببین "گلم"(تا سه نشه بازی نشه!!!!)دوستت دارم هنوز قدر همون وقتا...ازم نرنج و ناراحت نباش...خودم کم درد ندارم...اگه بدونم از دستم ناراحتی غمم صد برابر میشه...

پ.ن1:اختصاصی واسه ی...

پ.ن2:تو که نیستی تا ببینی

گریه های هرشب من

 بی حضور عاشق تو

چه عجیبه گریه کردن...

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢٥ساعت٤:٠٠ ‎ب.ظتوسط اسما | نظرات ()

بهش گفتم نه!!!!تازگیا فاز زندگیم عوض شده.دوستای خوبی پیدا کردم...

فکر میکنم میشه زندگیرو دوباره شروع کرد...

اما در مورد ازدواج....

دوست ندارم ازدواج کنم...

نتونستم خودمو راضی کنم...

هنوز شاید زوده...

شایدم یه ترس تو وجودم...

زندگی میکنم چون اگه قرار بود زندگی نکنم آفریده نمیشدم...

خدایا من رو آفریدی و بهم مشکل دادی...

پس ره حلشم با خودت!

منتظر راه حلتم...

قربونت برم خداجون...

تو تنها کسی بودی که همیشه به یادم بودی هرچند من گاهی از یادت غافل....

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٧ساعت٦:۱٤ ‎ب.ظتوسط اسما | نظرات ()

روحیم یه کم بهتر شده.نمیگم درد  قدیمیم رو فراموش کردم.اما بهش عادت کردم.شاید مثل روزای اول ...مثل همون وقتی که ازدواج کرد و رفت نباشم...اون روزا فقط به مردن فک میکردم....!!!الان به مردن فک نمیکنم.به زندگی بدون اون باید عادت کنم.بالاخره حاضر شدم باروانشناس صحبت کنم.استادمونه...فک میکنم تو روحیم خیلی تاثیر داشت...

چیزی که این مدت فکرمو مشغول کرده یکی از همکلاسیامه....پسر بدی نیست اما نمیدونم باید چکار کنم.یعنی نمیخوام درگیر یه عشق تازه بشم...همه فک میکنن واسه آدمی مثل من شاید ازدواج یه راه نجات باشه...ولی....نمیدونم...جواب همکلاسیم رو چی باید بدم.راستش خودم دیگه از این وضعیت خسته شدم.چرا اون حق زندگی داره اما من نباید داشته باشم؟دوس دارم الان دیگه منطقی فکر کنم...دفعه ی قبل خیلی بچگانه فکر میکردم...کاملا احساسی تصمیم میگرفتم.الان دیگه به سنی رسیدم که بتونم منطق رو توتصمیماتم دخالت بدم...

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱۸ساعت۱٢:٠٥ ‎ب.ظتوسط اسما | نظرات ()

میسوزم از فراغت/روی از جفا بگردان

هجرانبلای ما شد/یارب بلا بگردان..............

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پ.ن:نمیدونم آخرین باری که آپ کردم کی بود....منو ببخشید.دل و دماغ نداشتم.دستم به هیچکاری نمیره.......داغون.....

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٠ساعت۱۱:۱٢ ‎ق.ظتوسط اسما | نظرات ()

من...شب...تاریکی...تنهایی...پنجره...چراغای خاموش شهر...صدای موسیقی:"اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد/تا قیامت دل من گریه میخواد"...اشک...گریه...یاد تو...چراغای خاموش شهر... نبودنت...تنهایی...سهم من از زندگی فقط اینه؟؟؟...

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٤ساعت۸:٥٠ ‎ق.ظتوسط اسما | نظرات ()

گاه می اندیشم

              خبر مرگ مرا با تو چه کس خواهد گفت؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

                    از کسی میشنوی

                                 روی تو را کاشکی میدیدم.....

شانه بالا زدنت را بی قید

              و تکان دادن دستت که:"مهم نیست زیاد..."

                             و تکان دادن سر را که:

                                                       "عجیب....عاقبت مرد؟!"

    افسوس....کاشکی میدیدم....

من به خود میگویم

            چه کسی باور کرد

     جنگل جان مرا عشق تو خاکستر کرد.......

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٠ساعت٤:۱٤ ‎ب.ظتوسط اسما | نظرات ()

یادته حرفای اولمونو

 همش از یکی بودن بود وبس

از رفتن تا آخر خط و با هم دیگه رسیدن بود وبس

 

حرف دلامونو میرسوندیم

به خدایی که خالق عشقه

 

میخواستیم اون هم صدایی باشیم

که تا ابد عاشق عشقه....

 

نه نه نگو... دیگه نگو... نگو راهی واسه من و تو نمونده

نه نه نگو...دیگه نگو...مارو غم به آخر خط رسونده

نه نه نگو...دیگه نگو...نگو با هم زندگی جهنمه

نه نه نگو...دیگه نگو...که جدایی تموم شدن غمه.....

 

ولی دیدی از یادمون رفت

قول و قرار عاشقونه

حالا حرفمون فقط اینه

کی باید بره کی بمونه.....

 

حالا من موندم و شبای بی تو

حالا تو موندی و غم تنهایی

منم و عطر تو و خاطره هات

تو و اشک و سکوت و بی صدایی

 

اینجا منم دلتنگ دیدنت

اونجا تو پشیمون و غم زده

خودت ببین لجبازیمون چه طور

بین منو تو رو به هم زده....

 

نه نه نگو...دیگه نگو... نگو راهی واسه من و تو نمونده

نه نه نگو...دیگه نگو...مارو غم به آخر خط رسونده

نه نه نگو...دیگه نگو...نگو با هم زندگی جهنمه

نه نه نگو...دیگه نگو...که جدایی تموم شدن غمه.....

                                       

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱۸ساعت٩:٤٦ ‎ب.ظتوسط اسما | نظرات ()